Taniasecret's Blog

Just another WordPress.com weblog

Days of My Life

Did you ever ask yourself:
What if this was it?
What if it stayed the same?

What if we never hear the sweet melodies of the glorious past?
I have nothing to say today?
My heart and mind is full of nothing except a deep profound silence…
Are we growing too fast or too slow…?
Why I find nothing in what I hear, what they say, what I comprehend…
What is my role today?
Or…maybe the list of roles has ended…and there is nothing more to do…or say…
Maybe the ground should be shaken again…
Maybe the list should repeat itself…..
Maybe there is nothing more to it…
and that’s it………………………………………………..

Advertisements

September 20, 2009 Posted by | experience | , , | Leave a comment

درمان درد بی درمان تویی

وقتی شوریده و بی تابم
وقتی نگرانم
یاد این گفته خالقم می افتم
(قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ)
بگو جز آنچه خدا براى ما مقرر داشته هرگز به ما نمى‏رسد او سرپرست ماست و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند


وقتی تحول وتغییری که در زندکی ام پیش آمده
مرا غمگین و افسرده کرده
(وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ)
و بسا چيزى را خوش نمى‏داريد و آن براى شما خوب است و بسا چيزى را دوست مى‏داريد و آن براى شما بد است و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانيد

وقتی یار و یاوری نیست
وقتی دادرسی نیست
دست به آسمان می برم ومی گویم
(أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوء)
يا [كيست] آن كس كه درمانده را چون وى را بخواند اجابت مى‏كند و گرفتارى را برطرف مى‏گرداند

September 20, 2009 Posted by | مناجات | Leave a comment

سفر بی پایان

پرواز وکوچ تصمیمی بود که با از دست رفتن داشته ها شروع شد

ناله های سحرگاهان

فریادهای تنهایی خدا خداها

اشکهای روزهای بی یاوری در غربت

بالاخره تبدیل به روزهای روشن شد

روزهایی که شب نمی شد

روزهایی که مثل برق می گذشتند

موفقیت پشت موفقیت

سرمستی شروع شد

شکرگزاریها کمرنگ شد

خواسته ها بیشتر شد

ناگهان

طوفان شد

همه ی خانه ها ویران شد

همه ی داشته ها بر باد رفت

سفره خان گسترده کوچک و کوچکتر شد

دیگه ناله ای نبود

دیگه نای فریادی نبود

تنها بهت و سکوت مانده بود
وتسلیم
حالا
یک سفره کوچیک که بتونه همه رو دورش جمع کنه
شده قله ی آرزوها

September 20, 2009 Posted by | پراکنده سخن | Leave a comment