Taniasecret's Blog

Just another WordPress.com weblog

سفر رویایی شمال


یکروز گرم تابستانی بود، تقریباُ چند ماهی بود که همسرم بخاطر شرایط کاریش به خارج از کشور منتقل شده بود، وبچه های برادرم مدتی بود پیش من بودند.

 خانه ما شده بود مهد کودک، از این مسئله ناراحت نبودم، از بودن بچه ها در اطرافم لذت می بردم، با سه تا بچه های خودم مجموعا حالا پنج تا بچه قد و نیم قد که بزرگترین آنها سیزده سال داشت همیشه در حال بازی و سر وصدا بودند. نمی دانم چی شد که یکدفعه فکر بکری به سرم زد، همیشه از تکرار مکررات فراری بودم و بدنبال نوآوری بودم، ایمان داشتم که نباید اجازه داد روزها تکراری بشوند، چون آنوقت روح آدم کسل میشود و دچار دل مردگی می شود. از طرفی اعتقاد داشتم باید همیشه به سمت چیزی رفت که بیشترین هراس را از آن داریم و خودمان را در دل آن حوادثی که از آن بیم داریم بیاندازیم. از وقتی همسرم این اپل کورسا را خریده بود در فکر این بودم که کاشکی می شد بزنم به جاده و تا ساعتهای طولانی رانندگی کنم، آخه عشق بزرگ من رانندگی بود، وراننده نترسی بودم که عاشق سرعت بود وهمیشه آقایان در مقابلم کم می آوردند، آخه آن موقع ها سی سال بیشتر نداشتم و رانندگی در جاده های پرپیچ و خم با سرعت بالا بهم لذت فراوانی می داد. بهر حال جنون شکستن روتین روزهای تکراری به سرم زده بود، از طرفی تا به حال سفر برون شهری نکرده بودم، واز رانندگی جاده هراس و دلهره داشتم و می دانستم که باید بر این ترس غلبه کنم و بقول معروف دلم را بزنم به دریا، می دانستم که اگر به کسی خبر بدهم که می خواهم این ریسک را بکنم باید ساعتهای طولانی قرقر وشکایت و مخالفتهای آن ها را گوش می دادم. این بود که بیخبر از همه آمدم توی سالن به بچه ها گفتم :

بچه ها آمده بشوید می خواهم…….ببرم تان شمال……به هیچ کس هم حق ندارید بگویید وگرنه سفر کنسل میشود…..

دیگه نفهمیدم چی شد انگاری که یک بمب منفجر کرده باشند، صدای هورا و داد و فریاد آنها قطع نمی شد، و همزمان این طرف آن طرف می دویدند و ساک ها شون را آماده می کردند.

از طرفی تو فکر بودم که به دوست صمیمی ام نینا زنگ بزنم و ازش بخواهم با ما بیاد، می دونستم اولش شروع می کند قر زدن و مخالفت کردن اما آخرش کوتاه می آید و قبول می کند فردا نره سر کار و مرخصی بگیره، آخه چهارشنبه ظهر بود ومجبور بود هم امروز زودتر از کار دست بکشه و هم فردا مرخصی بگیره.

الو..نینا سلام کجایی؟

کجام شرکتم دیگه، مثل همیشه… چی شده خبریه

آره ،قرقرت را شروع نکنی می خواهیم با بچه ها بریم شمال،بچه های خودم و بچه های برادرم، تو میای؟

و…قرقرهای نینا خانم شروع شد…بیست دقیقه هی قر زد…که کارم چی..اخراجم می کنند………اما بالاخره رضایت داد که بیاد.

آماده باش، برو خونه یکی دو دست لباس جور کن میام دنبالت….ساعت سه شهرک غرب در خانه تون منتظرم باش.

ساعت یک و نیم بود یکساعت وقت داشتم بار و بندیل مان بر دارم وبچه ها را به صف کنم و راه بیافتم به سمت شهرک. معمولا سعی می کردم سر ساعت سر قرار باشم.

راس ساعت دو و نیم بچه ها را سوار ماشین کردم، بار و بندیل را بستم، وسوار کورسای مشکی ام شدم، کمربند ایمنی را بستم، آینه هارا تنظیم کردم، و طبق معمول بسم الله گفتم و شروع کردم آیت الکرسی خواندن، وماشین را روشن کردم و راه افتادم.

صندلی عقب اتومبیل پنج تا بچه قد و نیم قد بود، 13و12و11و10و9 ساله، بزرگترین آنها ایلیا بچه برادرم بود و کوچکترین شان خورشید دخترم.آز لحظه ای که راه افتادم بچه ها دائم با صدای بلند در حال آواز خواندن بودند، این وسطها هم صدای پسر11 ساله ام می آمد که به زبان شیرین بچه گانه اش می خواند: مامانم جرات داره سرعت می ره..مامانم جرات داره سرعت می ره..مامانم جرات داره سرعت می ره..مامانم جرات داره سرعت می ره…..

وقتی رسیدیم در خانه ی نینا، طبق معمول یکساعت معطل شدیم تا خانم آماده بشوند و بیایند بیرون، ساعت دیگه داشت چهار می شد که راه افتادیم به سمت جاده چالوس، تصمیم داشتم سر جاده آب و روغن و لاستیک های ماشین را چک کنم و مقداری میوه و تنقلات برای توی راه بخرم. وقتی رسیدیم کرج تا آپاراتچی داشت کار های ماشین را انجام می داد، رفتم خرید کنم …که… ای وای متوجه شدم بیشتر از بیست ، بیست و پنج هزار تومان پول توی کیفم نیست، حالا باید چه کار می کردم…من که اصلا اهل برگشت از حرفم نبودم، این سفر باید انجام می شد، اما پولم کم بود، خوب من که با نینا مشکلی ندارم از آن می پرسم پول بهم قرض بده ….اما نه اینجا، وسط جاده که راه برگشت نباشه…….

گفتم این اولین باری بود که می آمدم توی جاده چالوس، تا آن روز هیچوقت توی جاده های پر پیچ و خم کوهستانی رانندگی نکرده بودم آن هم با اتومبیل دنده معمولی، توی کشوری که بیشترعمرم زندگی کرده بودم (حوزه خلیج فارس) همه خیابان ها و جاده ها صاف اند و همه اتومبیل ها اتوماتیک. تجربه رانندگی در جاده چالوس برای اولین بار یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی ام است، مثل سوار شدن بر قطار شهر بازی برای اولین بار بود، پر از هیجان، ودلهره در راهی مارپیچ و پر از سربالایی و سراشیبی …هیجانی که با آواز خواندن وصدای بلند ضبط صوت اتومبیل و سروصدای بچه ها ورانندگی پر سرعت وسبقت های پیاپی من چند برابر شد…..

وسط های جاده بود که کنار یک رستوران متوقف شدیم که استراحت کنیم که تصمیم گرفتم به نینا جریان پول را بگم…

نینا..تو با خودت پول آوردی؟

چطور؟

آخه من فراموش کردم برم بانک پول بگیرم، بیست هزار تومان بیشتر ندارم

لعنتی تانی تو دیوانه ای، خوب بر می گشتیم فردا می آمدیم چه عجله ای بود، حالا با این همه بچه شکم گرسنه چه کار کنیم.

نینا قر نزن لطفاُ فقط ببین چقدر پول داری.

در حالی که تیرش می زدی خونش در نمی آمد شروع کردن پول هاش را شمردن:

یک،دو،سه،چهار،پنج…..همین رو دارم…پنج تومان

پس مجموعا بیست و پنج هزار تومان داریم…خوبه حالا یک کارش می کنیم

چی میگی تو دیوانهای…می دونی چقدر باید پول بدیم یه شام بخوریم…و یه جا رو کرایه کنیم بخوابیم؟

خدا کریمه بابا سخت نگیر، سوار شو بریم.

دوباره همه سوار شدیم کمربند هارا بستیم، آیت الکرسی خواندیم و راه افتادیم، و دوباره جاده و آواز و سر وصدای بچه ها………….
کمی از غروب گذشته بود که رسیدیم میدان متل قو و حالا هی پرسان پرسان دنبال یک جای ارزان برای خواب، بالاخره یکی از مغازه دارها گفت اش که یک اتاق توی یک ویلای شیک داره که کرایه اش پنج هزار تومان میشه..قیمت اش خوب بود…آقارا سوار کردیم تا راه را نشان بده…یادم نیست کوچه چندم دریا گوشه بود…یک ویلای بزرگ بود که گوشه حیاط اش یک اتاق بود ما را راهنمایی کردنند آنجا..صاحب ملک آقایی بود میانسال و بسیار شبیه به خدا بیامرز خسرو شکیبایی…که به علت این شباهت ترسی که داشتیم از بین رفت..
پس از صحبت های مقدماتی با بچه ها رفتیم توی اتاق، و صاحب ملک که خیلی براش بچه ها جالب بودند گفت می روم یک کمی وسایل برای تان از توی ویلا بیارم. بمحض ورود به اتاق بچه ها شروع کردن زیر و بم اتاق را گشتن، روی دیوار نقش و نگارهای عجیبی بود مثل محاسبات ریاضی یا جبر، یک اتاق کوچک بود با یک تخت که ملافه های سفید پر لک داشت که آدم رغبت نمی کرد رویش بشینه چه برسد روش بخوابه،
ایلیا: عمه این جارو ببین، زیر تخت منقل و ذغال وانبر و…….این چیه؟
تانی: بزارش کنار عمه، بچه ها ما باید از اینجا بریم، اینجا بدرد ما نمی خوره، اما این آقاهِ پیله بود باید یواشکی بی سر و صدا بریم،… نینا، بچه ها…. آروم در رو باز می کنیم یواشکی سوار ماشین میشیم و بی سر صدا ماشین را هل می دهیم دم در بعد روشنش می کنیم و می ریم….متوجه شدید
همه باهم با صدای آروم گفتند: بله
بچه های باهوشی بودند، آرام آرام آمدیم بیرون دنده را خلاص کردیم و با چراغ خاموش ماشین را هل دادیم بیرون…نزیک در ورودی که رسیدیم استارت زدم و همه سوار شدند که صاحب خانه آمد بیرون و دوید به سمت در در حالی که داد می زد
کجا…چرا دارید می روید…صبر کنید من شام حاضر کردم….
اما تا آمد جمله اش را تمام کند ما سر کوچه بودیم و همه غرق خنده از عملیات فرارمان…
از میدان متل قو به سمت خیابان اصلی رفتیم ، یک پیتزا فروشی قدیمی بر خیابان است ، پیاده شدیم و پیتزا سفارش دادیم…همه شاد و سرحال می گفتیم و می خندیدیم…
شام که تمام شد گفتم:
نینا ، بچه ها، امشب توی ماشین می خوابیم.
نینا هم که برای خوابیدن کلی تشریفات داشت گفت:
تو دیوونه ای چطوری بخوابیم
فکر کن تو جاده ایم، چاره ای نداریم تا صبح یک چاره ای پیدا کنم
باشه بابا ….ما که سر……شدیم این هم روش.
تا صبح دیدن قیافه ی بچه ها و نینا خنده دار بود، بقدری همه خسته بودند که نفهمیدند چطوری بخوابند…من هم همینطور……..
خورشید خانم که طلوع کرد یکی یکی بیدار شدند
سلام مامان …
سلام عمه…
سلام تانی…کی بیدار شدی…
یک ربع پیش
سلام
سلام
سلام مامان ..سلام خاله نینا
خوب نینا بریم مخابرات من به بابا تلفن بزنم
رسیدیم مخابرات خلوت بود…آخه تو شمال کسی از مسافرها آن ساعت بیدار نمیشه.
الو بابا سلام خوبی،… بابا، مامان نفهمه من زنگ زدم ( بابا همیشه در کارهایی که دل و جرات می خواست مشوق من بود) بابا من با بچه ها و نینا اومدم متل قو..
بابا خودت رانندگی کردی
بله بابا خودم رانندگی کردم …
بابا رانندگی جاده با شهر فرق می کنه…حالا خوبید بابا
بله شکر خدا، بابا فقط پول کم آوردم، کسی رو اینجا داری بهم یکمی پول بده
من که نه بابا جان، اما شوهر خواهرت صددرصد داره باهاش هماهنگ میکنم بابا بیست دقیقه دیگه بهم زنگ بزن
خلاصه پدر عزیزم تو تلفن دوم گفت اش که برم به آدرسی که داده پول بگیرم…
پول را که گرفتیم دیگه سر از پا نمی شناختیم رفتیم در مجموعه تفریحی سر متل قو یک اتاق رو به آب گرفتیم …دیگه کسی به کسی فرصت نمی داد، همه می خواستند دوش بگیرند و لباس عوض کنند. ..و باز اتاق ما پر از سر و صدا وآواز وشوخی بود…..
آن روز روز پر خاطره ای بود، لب ساحل رفتیم، بازی کردیم ، و کلی گردش و تفریح وشوخی کردیم….
رفتیم یک رستوران محلی کته کبابی و میرزا قاسمی خوردیم…
خلاصه تا شب هر تفریح که مختص شمال بود کردیم…و شب تا دیر وقت توی حیاط متل به آسمان نگاه کردیم….
صبح همه سرحال و شاد از خواب بیدار شدیم، وتا قبل از ظهر اتاق را تحویل دادیم و راه افتادیم…
از اول جاده نوار مورد علاقه بچه هارا گذاشتم….و آواز خواندن دوباره شروع شد…
و من خوشحال از اینکه بالاخره این جاده را تسخیر کردم آنهارا همراهی می کردم.

Advertisements

September 24, 2009 - Posted by | داستان

1 Comment »

  1. omidvaram hamishe movaffagh bashy be karet edame bede

    Comment by Anonymous | October 8, 2009 | Reply


Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: